خرید بک لینک

در این صفحه، اطلاعات مفیدی درباره هویی در پلک در اختیار شما قرار می‌گیرد. هویی در پلکسال‌ها بيرون از خود، انتظار ديدن تصويري از خيالم را می‌کشیدم اگر هم می‌دانستم كجاست با نسبت‌هایی كه ما را دور از هم چيده بودند بهانه‌ای می‌خواست تا سراغ اش می‌رفتم، گر...

هویی در پلک
سال‌ها بيرون از خود، انتظار ديدن تصويري از خيالم را می‌کشیدم اگر هم می‌دانستم كجاست با نسبت‌هایی كه ما را دور از هم چيده بودند بهانه‌ای می‌خواست تا سراغ اش می‌رفتم، گر چه هرروز هر جا خودي از تصوير او می‌دیدم ولي رنگ صورت خيالم را نداشت، شايد هزاران بار بی‌رنگ از كنار كسي ناشناس گذشته بودم ولي اين بار نشد از كنار خودش بگذرم چون تصوير رمق داشت.
پشت ويترين ديدم اش هپروتي انتظار می‌کشید كه موهاي پريشان اش دور تصوير خيالم پيچيد.
-خودتي منيژه-
از ويترين بيرون آمد.
- نمی‌شناسمت -
- منم بيژن، با افشين …. شناختي؟-
- افشين شوهرمه –
نزدیک‌تر از خيال تصويرش را به نگاه آوردم صورت خودش بود ولي او مرا نمی‌شناخت به گمان اش مرا دله ديد، باخشم مينويي پیش‌تر آمد چون پلنگي دندان بيرون داد ولي ناگهان ايستاد چشم‌ها گويي می‌اظهار داشت نگاهي از خيال اش به من می‌کند.
- سال‌ها پيش ...، افشين كو تا بهت به گه –
در کافه‌ای رفتيم خربزه ی سرد وشیرین می خورديم و نسکافه‌ی داغ می نوشيديم پاي لرزش سردی گوش مان اين می‌شنید.
-گوشت با كيه منيژه-
آن سالي كه مردم آسمان را سياه ديدند، رنج طوفان اش كه هرکسی را وادار به دعا نكرد راه زندان را کشيد، در سلولي تنها شدم، پس از چند روزي دربسته باز شد و كسي را وارد كردند و بار ديگر بسته شد، تصوير تو با تازه‌وارد روي جام سيما آمد تا اعلام برنامه كردي و رفتي.
-سلام من افشينم –
-سلام من بيژنم -
شب نخست چون بی‌گمان از هم نبوديم، بی‌اظهار داشتگو، هرکدام در كنج ديگري رفتيم و با خوي كج خوابيديم. روز بعد همان صبح که‌ترشی خواب از گونه‌هایمان بيرون رفت، نمی‌دانم اول کدام مان باکمی خنده لب گشود. در درون هم با شتاب سرک کشيديم که پرسش‌های گزافي را وسوسه می‌کرد، نخست چشم‌ها را به هم دوخته بوديم كلمات را پس‌وپیش می‌کردیم كه از نيفه هاي بدگمانی می‌گذشتند، زماني که باورمان را يكي ديديم، محرم که شديم روزمان پرگو گذشت، سخن را لخت کرديم شب گوش به سخن سيما داديم بار دوم بود كه تو را در جام می‌دیدم. افشين با تو خنديد.
–چقد شبيه زنمي –
افشين هر شباهتي از يادش هرگاه در جام سيما می‌دید عشق می‌کرد، با تصوير تو همان کرد چنان‌که يادم نرفته است از هيجان او پي بردم با هر زني در جام سيما با تصور تو عشق می‌کند، کسي شرح داد ياد صورت اش را گم‌کرده است و در خيال اش تار می‌بیند. به اميد باوري که شايد تو را براي من رها کند خيالم چنان نقشي از تو می‌بافت كه روز بروز با بيرون تو نزدیک‌تر می‌شد، تصوير در خیالم تا عشق پيش رفت بی‌آنکه بداني عشق تو را كسي از دل افشين براي دل ديگري مي دزید.
دست در باد ملايمي موي سرم را شانه كرد. منيژه نگاهي به موهاي ژولیده‌ام، دستش را فروکرد ميان موهاي سر شوهرش و كشيد.
-به همي راحتي ولم كردي برای او-
افشين را بردند. تنهايي دوباره‌ام تصوير تو را از جام سيما مونس من كرد روزي از تنهايي چنان بی‌تاب شدم كه يادم رفت تو تصويري با زار از تو خواستم تا بديدنم بيايي.
-تو رو به خدا پا شو بيا –
برخاستي از جام بيرون آمدي آدرس كه به تو می‌دادم خنديدي.
-صبر داشته باش به‌موقع ميام –
بغل كردم، محوشدي فهميدم تو خيالي.
بازجويي به اين گمان كه داده‌ی تخليه نشده دارم روي تنم با گروه اش كار بيشتري كردند وقتی‌که جايي براي بی‌تابی نماند رها كردند. در سلول صدايي محو می‌بیان داد.
-نخواب کلیه‌هایت از كار ميفته می‌میری -
قلقلك موهاي افشان تو بر گونه‌ام چشم مرا باز كرد ديد كه از جام بيرون آمده، زير بغلم را گرفته‌ای.
-بلند شو راه برو-
-نمي تونم كف پام دردمي كنه –
پتويي لوله شده كف پايم كافي بود كه پيچيدي و بلندم كردي تکیه ‌بر شانه‌هایت تا جايي راه رفتم كه خسته خوابم برد. سحر، تو را در بازي پلك كه نه بازمي شد و نه بسته می‌ماند برهنه می‌دیدم مشت‌ومالم می‌دادی باآنکه درد در جاي خود مانده بود ولي ترشحي رنج روز پيش را پي رخوتي خوشايند و ناخوشایند از ياد برد. روز را با همه‌ی دردي كه داشتم بوي مانده را با لخته‌های خون و لک شاش و مني از سلول می‌شستم.
پس از محكوميت به زندان عمومي فرستادند. هر گردنكشي تا لو رفت، ساکن زندان وبا هم همسایه می شدیم. آنجا كساني كه بيرون ديدارشان برایم گرفتاري داشت، ديدم شان. چند روزی از شنیدن سخنان نو با لبان آنان حال می‌کردم ياد تو از صورت خيالم با لب ديگران رفته بود تا هركسي لب اش را به خاطرات اش دوخت يادم آمد كه تو در سيما هستي. ساعت تصويرت كه رسيد تو آمدي روبه تو تا لب جام ايستادم نگاه نمی‌کردی می‌بیان دادی.
- آدم‌های بی‌معرفت زمان خوشي دوستاشونو يادشون مي ره-
- عذرمی خوام منيژه –
خنده‌ات رانديدم شايد به شادي بی‌تفاوت شدي يا سوژه نويسان سيما خواستند نخندي دلگير شدم هرروز التماس گشودن اخم ات را می‌کردم. نمی‌پذیرفتی تا یک‌بار ديگر خنده‌ات را می‌دیدم ولي نمی‌خندیدی.
تنگی زندان را گشودند بيرون پريدم با تصوير بی‌تفاوتی كه با من آمد، ديگر بغل باز نمی‌کرد ولي تصوير تو را هميشه با ياد حظ آن شب بی درد در بغل داشتم.
- چره زن نمی‌گیری-
هرگاه مرا می‌دید در متن سخن مادرم اين بود.
روزي به مادر، پي سامان من و منيژه تصوير خيالم را هر چه بود به او سپردم نوازشم كرد.
- با اي خيال گران خوش به حال منيژه –
دست‌های اش را بوسيدم. از زمان آینده پي منیژه‌ای گم می‌گشت از دفترچه تلفن به شماره‌هایی كه برمی‌داشت زنگ می‌زد اگر منیژه‌ای می‌یافت پي قراري با دسته‌گلی به خواستگاري منيژه می‌رفتیم ولي خود صورت خيال رانمي ديدم.
باري چنان از خنده ريسه می‌رفت كه تاكنون از مادرم چنين خنده‌ای نديده بودم. مورد، منیژه‌ای كه تا شصت‌سالگی دوشيزه مانده بود اظهار داشت قدمتان روي چشم.
-اينقد پیله‌ی صورت خيالت باش تا آخرش همين نصيب تو به شه-
همچنان به خواستگاري می‌رفتیم تا پرسيد.
-فاميل افشين چيه –
-کياني -
-منيژه زن افشين شده -
از آن روز ديگر دسته‌گل‌های خواستگاريم در گل‌عرضهی می‌پژمرد. ولي تو تصوير خيالم را رها نمی‌کردی، براي حسرت يكدم خواب در آغوش تو، هرچه براي تو زار زدم از جام بيرون نيامدي براي آرامش خود، خيالم گامي فراتر از صورت می‌خواستم بي اذن، خيال را وارد حريم صورت كردم براي رخوت اش آن‌قدر تصوير را در بغل تاباندم كه می‌توانم تمام قوس‌ها و نشانه‌هایت را بشمارم.
-يك قوس ونشاني بده –
-اندازه‌ی يک عدس خال سبزي زير پستان چپت هست-
منيژه با شنيدن آدرس اين نشان.
-افشين! سال‌ها كنارم، اين خال رو تو چرا نديدي؟!–
سرش گيج رفت تا منيژه بی‌حال در آغوش هوا نيفتاد توجهي به افشين نداشتم، تنديس گچي ديدم زنده به من نگاه می‌کرد. نكوهشي به حال افشين ملولم كرد. افشين آب يخي پاشيد به گونه‌ها تا منيژه برخاست.
................................................
وقتی از ویترین زنده برخاستم بیژن از درد كليه مرد.
چند سالي می‌شد كه هرشب دربستر افشين بی‌عشق می‌رفتم و فحل بيژن را بغل می‌کردم. نمی‌دانم افشين درآغوش من فحل چه كسي می‌شد از بروز میل اش خود دار بود. ازتكرار هن‌هن بستركه وظيفه ی هر شب مان شده بود خسته شدم. بهتر بود از هم سوا می‌شدیم تا باصورت خيال بيژن وصلت می‌کردم.
بيژن برتابيد به بيداد بازار كارش و بارش گرفتار آفت امنيت شد. از زجري كه به كف پايش دادند درد كليه داشت و با همان درد زنداني خاك شد. دلي كه از پهلويم رفته بود زانو را بغل كرده برايش می‌گریستم. افشين خود را هلالي كرد و در آغوش ماه اش مرا بغل كرد.
-من كه هنوز نمردم –
به پهلو برگشتم، در بستر زير پستان چپم می‌ پالید.
-اینجا كه بيژن می‌اظهار داشت خالي نمی‌بینم –
-منم او نو نديدم چشماي بيژنه كه ديده-
دربستري كه او فحل اش بود و من ماشين جوجه‌کشی آن‌قدر در آغوش هم لوليديم تا آبستن شدم. روزي افشين گوش خود را روي شكم بالاآمده‌ای گذاشت به صداي زنده‌ای كه زنداني گوشت بسته‌ای بود گوش می‌داد. خود را پس كشيدم.
-اگه پسر شد اسم شو بذاريم بيژن؟–
-باشه اگه دختر شد اسم شو بذاريم آذر ناراحت نمي شي-
او را در آغوش خود بغل آذر ديدم.
-آذر كيه –؟
يادم آمد آن روزي كه از ويترين با آذر به كافه رفتند. من به ويترين برگشتم و افشين به آذر پز بيژن می‌داد.

B L O G F A . C O M

جمع‌بندی

اطلاعات مربوط به هویی در پلک در صورت نیاز تکمیل می‌شود.

سوالات متداول

از کجا می‌توان اخبار جدید هویی در پلک را دنبال کرد؟

آخرین اطلاعات منتشر شده در همین صفحه به‌روزرسانی خواهد شد.

'.هویی در پلک.' چیست؟

این مطلب به بررسی آخرین اطلاعات منتشر شده درباره هویی در پلک می‌پردازد.

آخرین وضعیت هویی در پلک چگونه است؟

جدیدترین جزئیات و تغییرات مربوط به این موضوع در متن گزارش آمده است.

برچسب: نویسنده: هلیا حسینیان تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 13:00

صفحه بندی