خرید بک لینک

با مطالعه این مطلب، دید بهتری نسبت به تحفه ی تف خواهید داشت. تحفه ی تف بار نخستی که اورا دیدم عریان آمد ه جلو حجره ایستاد، جوانی لاغر، عضلات اندام اش نشان می داد که لاغری اش از گرسنگی نیست، روی گونه ها، کمی موی نرمی تازه روئیده بود . چشمان...

تحفه ی تف
بار نخستی که اورا دیدم عریان آمد ه جلو حجره ایستاد، جوانی لاغر، عضلات اندام اش نشان می داد که لاغری اش از گرسنگی نیست، روی گونه ها، کمی موی نرمی تازه روئیده بود . چشمان اش از میان گونه های استخوانی بی شرم از عریانی اش به تماشاگران پیرامون خود دوخته بود. پدرش باربر بازار بود. باری داشت به حجره خالی می کرد که او را جلو خود عریان دید، هراسان و شرمگين، با شتاب او را داخل حجره آورد.
-چره لختي بابا لباسات كو-
-دادمش به فقيري-
گمانم اين بود كه پدرش او را خواهد زد چون می‌دانستم براي باربر عیال‌واری چون او خريد لباس کمی مشكل است، ابروانش ميان اندوهي گره‌خورد ولی بالبخندی نگاهش کرد و او را نزد.
-بابا چره لخت شدي خوب می‌آوردیش اينجا لباسوتو بهش می‌دادی-
-ترسيدم كه پشيمانم كنين–
از فراست او که وسوسه‌ی مال دنيا رامي دانست، خوشم آمد. بارها این بذل را آزموده بودم، از دخل حجره به درخواست نیازمندی، دست‌، پراز سكه بيرون می آمد چون بذل بيهوده معنايش می كردند، جرنگ سکه‌ها پشيمان درهمان دخل پس می رفت.
شايد لباس را ازكهنگی، براي نو شدن می بخشيده است ، آن روز پدرش يك دست لباس نو خريد. پس از مدتي دوباره لخت آمده جلو حجره ايستاد.
-باز كه دوباره لختي از كجا بیارم -
-اگه نداري لباس نمي خوام –
-لخت كه نمي شه راه بري –
- يه كهنه پاره‌ای می‌پوشم –
آن روز چيزي نبیان کردم منتظر ماندم تا چه می‌کند. پدرش با بغضي در گلو و چشماني نیمه‌تر و صدايي محزون به من نگاه كرده و از كار ايستاد.
-می‌بینی ارباب خسته شدم اين پسر گويا برهنگي را دوست داره و معناي مال را نمی‌دانه به مدرسه كه می‌رفت هيچ روزي با كتاب و قلم و دفترش به خانه برنمی نگشت همه را به هر كس كه از او می‌خواست می‌بخشید، وقتي می‌پرسیدیم چه‌کارش كردي پاسخ می‌داد به كسي دادم كه نداشت-
دوباره لخت کنارحجره ديدمش، پدر با داد دستش به هوا رفت با تكاني كه او را بزند ولي از نگاه پسر، آرام پدرش دست‌ها را شل گونه پايين آورد. دلم به درآمد پدرش سوخت كه با بذل پسر، نفله می‌شد. نمی‌شد بیشتر از سقف مزد بازار ريالي به دخل او افزود ولي هرساله به ايتام خيراتي می کردم بد نبود كه آن را امسال بابت بذل این پسرخرج می کردم.
-كارش نگير، عهده‌ی من به هركه دلش خواست رخت‌شو ببخشه-
بی گمان روزي پي او پنهان به راه افتادم كه چگونه مي بخشد شاید هم می‌ارائهد.
روي تپه دورتر از آبادي پسراني هم قد او؛ با رخت مندرس وپاره منتظرش نشسته بودند، با ديدن اش هورا می‌کشند.، دورش می کنند، او چيزي می‌گوید و می‌دود، همه پی او می دوند، تا او را بگيرند، آن قدر به دویدن ادامه می دهد تا یکی یکی خسته پس می مانند، در پايان این گریز اوگرفتار يكي می‌شود، لخت شده و رخت خود را به آن می‌بخشد به نظرم شگرد بذل اش جالب رسید .
این بار که لخت کنار حجره به انتظار پدرش ایستاد، صدایش زدم .
-ديگه تا حجره برهنه نيا راست برو لباس‌فروش‌رسانیی به‌حساب من يكدست بگير و برو خونه-
-خيلي ممنون ارباب يه روزي بدهي مو بهت پس می دم-
بی‌شرم از عورت برهنه‌اش چند گامی دور شده بود از پشت سرش صداي خنده‌ام را با کلامی شنيد.
-سخاوتمند كن برهنه –
گام رفته را برگشت نزديك رسيده شانه‌ها را چنان پس داد كه عورتش از زیر شكم به تابلو دودگرفته‌ی بالاي سرش كمانه كرد تاكنون متن تابلو را نخوانده بودم.
�در کن‌فیکون کد امتان تحفه‌اید�
با لبخندي اشاره می كرد به آن‌ متن که تا در زمان حاضر، از يادم نمی‌رود.
-تا اونجا كه ديدم همه ی ما ‌ای طوری به دنيا ميا ی ایم -
پدرش خسته‌ی کار و سخاوت بی حساب پسرش ، ترک کار کرد تا از این شهر بروند نمی‌دانم كجا رفتند.
............................................
بيست سال پس، بيمار بی‌درمانی شدم. ناامید روزي كنار درختي بيرون شهر نشسته روي خاك، براي من كه چند وقت ديگر رخت می‌سپردم از این جهان دیگر آن رخت غبارآلود معنا نداشت. پيرزال رهگذری ، گيسو پريشان داده در باد خسته از راه زسید با رخت آشفته و بدریخت کنارم نشست و دست پیش آورد.
- به جانت درود، مه گم ام، چره ای قد پكري -
-از درد بی‌درمانی-
-مي شه بيماري تو به بينم-
دست برد زير پيراهنم روي قسمت بيروني درد را ماليد كمي فکر کرد.
-اگه تف بی‌غمی بمالي روي درد درمان مي شه -
نخست باورم نشد این‌همه دارو بشر آزموده تا این زمان درمانم نكرد مه گم پير مرا به درمان تف هدايت می‌کند، برگشتم كه به مه گم پیر پاسخ دهم، پیر زال از كنارم ناگهان در بادرفت مرا بين درمان تف و دارو مردد گذاشت. ناامید از دارو، ايرادي در آزمودن تف بی‌غم نديدم. نخست بايد می‌فهمیدم كه اين تف دردهان چه كسي است، بامدادش به هركه رسيدم پرسيدم.
- آقا شما بي غمين، دنبال تفش می‌گردم -
قاه قاه به پرسشم می‌خندیدند و برخي بی‌پاسخ يا با اخمي می‌گذشتند كه تف را تحفه‌ای نمی‌دانستند.
-برو مزاحم ديونه –
پشت به پرسشم می‌کردند. برخي چنين پاسخ جدي می‌دادند.
- بخشي از آدم غمه، بی‌غمی رو كجا ديدي كه می‌گردی -
چندي پس از تمسخر برخي به اين پرسش بي مصداق، ازنظر ديگران معنايي را دريافتم كه غم بیشترریشه در معيشت دارد. بايد سراغ كسي می‌رفتم كه با درآمد گزافش بی‌غم، معيشت می‌کند. با سفارشي از کسی وقتی گرفتم که بازار كشور با کالا و سرمایه‌ی او می‌گردید.
-مزاحمتان نمي شم فقط تف نا قابلی ازتان مي خوام -
درخواست نياز من برايش غريب بود بی‌درنگ پذيرفت و برای صبح روز بعد قراري گذاشت.
از دري بزرگ وارد شدم منزل شان چون باغي می‌مانست پر از گل و گياه با بوي دل‌انگیزی، ديدم كه درختان را آب می‌داد چون باران بوي نم آن مرا براي نجات از درد جان‌کنی در آن صبحگاهي به‌سوی او می‌کشاند گامي مانده به او پس از سلام و ادب پرسيد.
-چرا من بايست به آدم محترمي چون شما تف كنم-
دست بردم به پهلو روي درد آخ و آهي كشيدم.
- درد جان‌کنی، آقا درمانش تف بي غمتانه-
زبان را چرخاند، آبي در كامش فراهم كرد تا روي دردبمالد نمی دانم در درد من چه دید، نگاهش چون كسي شد كه یک‌باره خويش را به یاد آورده باشد با دست دهانش را گرفته از تف ايستاند. آب دهان را روي درد نماليد به زمين تف كرد.
-نه خير آقا كي بیان داده غم من فراتراز دیگرانه –
دستش را روي پيشاني برد.
-نگا كن روبه‌رو، چه تفاوتی میان من و خود می‌بینی؟ هر چه در ذات منه توهم داري ولي در کار ودرآمد متفاوت معنا شديم، چون زودتر از ديگران حظ سهم مرا در سرمايه و حظ سهم شمارا در مزد معنا كردن-
ضميرش به كجا رفت كه شرم چشمان ترش را از ديد من پاك كرد و ادامه داد.
-شايد دستام به مرگ و فقر بسیاری آلوده شده. همه روي اين توافق كردیم که این جا غم راه نداره-
نگاهش را به سمتي دوخت به نظرم كه مه گم را دید که سوي ما می‌آمد.
- ناظهار داشتم تمام مالت به تفي نمي ارزه -
ميان من و مه گم برآشفت.
-گم شيد بريد سراغ دانایی كه به اين تفاوت معنا داده--
این‌همه دانا هست كدام شان مسئول این معناست مه گم ياريم كن--
بايستي به پايتخت می‌رفتم چند جلد كتاب از او خوانده بودم گزافه‌گو نبود ادعاي داناي كل هم نداشت ولي معاني را خوب نقد می کرد.
-پرفسور، دچار درد بغرنجي شدم نيازم به حضوره وقتي برام مي ذارين –
بي تبختر دانايي خوش‌دل پذيرفت كه پايان درس دوشنبه در دانشكده مرا ببيند.
-بهتره قربان قرارمان منزل باشه خيلي وقت تان رونمي گيرم ولي ممكنه شما لازم بدونين كه زمان بيشتري روي بغرنجم وقت بذارين –
دوشنبه منزل منتظرم بود.
-چه بغرنجي داري-
- نيازم به تف بي غميه براي درد جانكاهی ميگن دانايان بی غمن –
پهلو را پيش برده نشان دادم خواستم تا تفش را بمالد.
-دانایی تا نهفته است، اندوهه ولي بيرون كه دادی با پیوند به اراده ديگران برات غم ميشه تفشو ندارم-
-ميشه بگين غمتان چيه –
-وقتی‌که دانايي در دانش نوی معنا می شود، با پیوند به اراده غیر خروجی همان معنا را نمی دهد که دانایی قصد داشت، غم دانایی اینه که در دانشی پی ریزی نظم نورا می ریزد ولی برآیند اش را پیش بینی با اراده غیر نمی کند. هیچ دانایی قصدش از ساخت بمب این نبود که از آن برای ویرانی شهری استفاده شود. می‌پنداری كه تف بی‌غمی دارم، مه گم دست مرا كشيد-
-ديدي دانايي اسيردیگرانه- -
- يه راهنمايي استاد، بگين اين تف در چه دهنيه -
-دردهان آنكه حكم می رانه، مال و دانايي را با توانش جابه‌جا معنا مي كنه و مي گردانه -
ذهن من به‌طرف فرمانروا رفت. مشكل بود از آن قراري گرفت اگر نخست سخن از تف كنم چون فرصت تفصيل به حاكم نيست ممكن است برداشت توهين كنند در عریضه‌ای به او نوشتم.
-قربان جان‌نثارتان نياز به تف شفا دارد كه فقط از دهان مبارك و مقدس شما می‌طلبد اجازه شرفيابي اگر بدهيد براي هميشه مرا از درد بی‌درمانی می‌رهانید-
پاسخ دريافتم با قراري در کاخ پيش از شرفيابي به حضور مباركشان، رئیس دربار در گپي خودماني از سختی دیدار با فرمانروا حیران روکرد به من.
-چگونه فكرت به چنين عریضه‌ای رسيد از زمان دیری كسي حاكم را وصف مقدس نكرده چه برسد وصف تفش را كند. هميشه ديگران بله قربان سروری‌اش بودند براي درخواست‌های بزرگي نه چنين ناقابلي. از عریضه‌ات چنان بی‌تاب شد كه تمام قرارش را حذف كرده و با تو ديداري خصوصي گذاشت بارک‌الله به اين ذكاوت-
حاكم برداشتي كه از تف كرده بود قرار شرفیابی را در اتاق‌خوابش گذاشت من كه ناگزير بودم براي ماليدن تفش به محل درد برهنه شوم اتاق‌خوابش را جاي بدي ندانستم. از درخواست من باورش شده بود كه تف دردهانش مقدس است من هم ناگزير از درد با برداشت قدسي او درمان تفش باورم شد. هفت روزي در اتاق‌خواب حاكم دررفت و آمد بودم و او هرازگاه از باورش تفی روي دردم می‌مالید و ساعتي آن رامي ليسيد نه‌تنها درد را كاهش و درمان نكرد بلكه روزي كه به شهوت خود چیره نمی‌شد از ناله‌ی تنهایی‌اش دلم سوخت و درد باکرگی هم به آن اضافه شد. پس از هفت روز ناامید از شهوت مقدس و شرمنده‌ی گناه پرسيد.
- كي اظهار داشته تف من شفا بخشه -
- درمان درد مو شرح دادن تف بي غمه، به اظهار داشته‌ی دانايي همه‌ی غما از ناتوانيه، حتماً شما كه توانانيد غم نداريد می‌خواستم كه به دردم تفي بماليد-
-داناي وا‌مانده نمي دانه حكومت چيه –
به زماني پس رفت كه حاكم نبود.
-درتلاشي براي برچيدن بيداد كساني گرد هم شده شوريديم. پيمان نظم نوینی بستيم كه زيست ديگري می‌خواست. کیان حكومت را به من سپردند هر گزندي را به حاكم آسيب به كيان می دانستند، پیرامون مرا چنان می‌پاییدند و نظامي چيدند كه آرزو می‌کنم یک‌بار هم شده بتوانم تنها دور از بپایی چند گامي در خلوت خود باشم اگر مرا تنها می‌بینید، صدها چشم پنهان مرا می‌پایند اين که یک‌دم زندگي از آن‌من نيست غم نمی‌پندارید-
طوفان شد وگرد بادی دور من وحاکم پیچید واز میان آن مه گم پیرزال ظاهر شد.
-نبیان کردم فرمانروایی به تفي نمي ارزه-
-جناب حاكم به نظر شما اگه می‌خواستید پي تف بی‌غمی بريد سراغ دهان كي مي رفتين -
-به نظرم بايست بري پي تف زاهد-
در عزلتي جز نيايش به درگاه خدا دغدغه‌ی ديگري نداشت شايد كسي كه چنين بی‌مال می‌زیست بی‌غم باشد بی‌وعده روبروي سجاده‌اش نشستم، نمازش را سلام داد. دست‌بوس زاهد پي خواهشي دل به درد جان‌کنی گشودم كه تف بی‌غمش را می‌خواستم تا روي دردم به درمانش بمالد. خنديد.
-غم زاهد رياست اگه بی‌ریا ديدي تفش درمانت مي كنه –
- در تنهايي بي مكنت شما چه ريايي مي تونه باشه-
-حاضرم همه‌ی سالاي نيايش مو به ركعتي بی‌ریا ول‌کنم ولي تا آلان كه نتونستم –
-ميشه بگين چه ريايي در زهده –
-شبي در مسجد خلوتی دور از خلق رفته به نيايش ايستادم تا دم‌صبح لطف مينويي از خدا داشتم تا نيايش دور از خلق مرا ببيند كه تنها من هستم و او، خش و خشي به گوشم رسيد، در دلم گذشت كه زمان آینده اين صدا به ديگران خواهد تبیین داد چه زاهد مخلصي را در مكاني دورافتاده، ديده، خوابم برد. در رؤیای پيش رو گذشت چه توجهي می‌خواهی تمام نيايش تو براي سگ بود. از خواب برخاسته در سپیده‌ی بامداد سگي را ديدم كه كنارم آرميده، پي به زهدي بردم كه هیچ‌گاه بی‌ریا به نيايش نایستاده‌ام-
هوا چنان مه آلود شد که در میان رواق هم دید ما را گم کرد از میان مه بین من وزاهد مه گم ظاهر شد و مه را پس زد.
-نشرح دادم پس هر زهدي رياست-
نااميد از كسان بی‌غمی در همه‌جا، مه گم از مردي كه در جنگل می‌زیست آخرين اميدم را یاد آورد. مرا در غبار ابرآلودی به کلبه‌ای در جنگل هدايت كرد شايد آنجا كسي تف بی‌غمی داشته باشد. هرچه از حجره‌های بازار دور شده و به سرشت جنگل پيش می‌رفتم قلق هرروزه‌ی بازار از سرشتم پس می‌رفت. آواي پرندگان و شرشر آب دررود درد را از تنم دور می‌کرد. در كلبه منتظر مرد جنگلي نشستم.
از ميان درختان انبوه جنگل كسي سمت كلبه می‌آمد، براي تشخيص هيبت مرد جنگل هنوز دور بود. انتظار كسي را نداشت گام كند كرده تا نزديك رسيد از نم باران انبوهي كنف نا بافته شل روي دوش ترش چنان انداخته بود که عورتش را نمی‌پوشاندکه مرا یاد کسی انداخت.
-شما اینجا چه می‌کنید-
- از درد بی‌درمانی به علاج آمدم ميگن تف بی‌غم شو دارين –
-نبیان کردم ارباب يه روز بدهي مو پس می دم –
پس از بيست سال او را می‌دیدم دور از ذهن من بود كه مرد پشمالوي جنگلي همان سخاوتمند كن برهنه باشد. به دردم تف كرد. با کف دست چند باری روي آن را ماليد با حس درد آرامی اميد بهبودي به من می‌داد.
-چند روزي بايستي قابل توجهان جنگل باشي كه با ذات تف خو کنی براي بهبودي-
چند گاهي زيست من در قلمرو او بايد چيزهايي را می‌شناساند و رفتاری را می‌آموزاند.
-بی‌معنا به صداي باران روي برگ و رود گوش‌داده‌اید. ببين برخورد قطره‌های باران با آب رود چه حبابي می‌سازند و با آب روان رفته پس از چندي می‌ترکند در قلمروتان هر معنایی همچون حباب زيست بيشتري ندارد-
از كنار بوي تندي گذشتيم چهره‌ام درهم رفت.
-در قلمرو جنگل از کنش بو براي گزند بو دهنده عادت كن نه براي معناي بو-
-ميشه بم بگي چي شد اين زندگي رو پيش گرفتي –
-گريز از معنایي ديگران به زندگی و چپاول كاري كه می‌کردم-
با همه‌ی ثروتي كه از حجره‌ی پدرم به ارث من رسيد، فهميدم چرا ترشيده ماندم چون زيست مرا دیگران معنا می‌کردند.
-چرا زن نگرفتي –
-جنگل براي من قلمروي بی‌معناست اینجا جفت بی‌معنایی از جنس خود ندارم تنها ماندم -
به تن عريان او هم چون همه‌ی موجودات زنده‌ی ديگر كه توقع پوشيدن تنبان را از آنان نداشتم نگاهم به عورتش عادت كرد. روزي در فضای بازي پر از شقايق كه تفش را به دردم با كف دست می‌مالید از گرمای مالش كف دست او میل خاموش من بيدار شده پشت عريانم بالا رفت آرام تا به شكمش رسيد زمانی که دو تن به هم چسبيد از دمای گرم و پرجوش تندي دو تن لرز سردی قشر بيروني پوست بدن حس كردند تا نسوزند. طاق‌باز در آغوش او برگشتم طي ميلي شهوت ترشیده‌ی خود را برايش به درمان دردم پيشكش كردم. مه گم مجسم از باد بيرون آمد خندان كنار هردوي ما نشست.
- چه ساعت ميموني ارباب جفت بی‌معنای پادو شد نشرح دادم تف بی‌معنا بي غمه -
دستان پيرش را به گونه‌هایم كشيد و نوازشم كرد.
- مواظب نسل بی‌معنایی را كه می‌زایی باش-
متأسفانه من يائسه شدم –
مه گم گريست. سال‌های پيش از پيرزالی به جنگل كنار زيست بی‌معنا هدايت شدم تا جفت بی‌معنای انسان شوم ولي يائسه به آن رسيدم. ازاین‌پس بار به دوش تو شد يك شكم زا پيش تراز یائسگی جفت بی‌معنا را پيدا كن تا نسل بی‌معنا زاده شود. مه گم كنار حظ من جان باخت ازآن‌پس بانام گم باد با هر گرد بادي پي زني می‌گردم كه شايد پيش از یائسگی‌اش جفت بی‌معنا براي انسان جنگلي شود.

B L O G F A . C O M

جمع‌بندی

اطلاعات دقیق‌تر درباره تحفه ی تف در دست تهیه است.

سوالات متداول

آخرین وضعیت تحفه ی تف چگونه است؟

جدیدترین جزئیات و تغییرات مربوط به این موضوع در متن گزارش آمده است.

آیا این خبر بروزرسانی می‌شود؟

در صورت انتشار اطلاعات جدید، این گزارش نیز بروزرسانی خواهد شد.

آیا اطلاعات این گزارش قطعی است؟

تمام اطلاعات بر اساس گزارش‌های منتشر شده در زمان نگارش این مطلب تهیه شده است.

برچسب: نویسنده: هلیا حسینیان تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 13:00

صفحه بندی