خرید بک لینک

در ادامه، به بررسی نکات و جزئیات مرتبط با 'گرگ وگور می‌پردازیم. گرگ وگورکنار کویری بادشن را از زمین برمی خیزاند، چون سوزنی داغ گونه های رهگذران بی مندیل را می آزرد برای رها شدن از باد شنی در پناه سایه ای می دودیدند اگر می یافتند. به دنبال آبی...

گرگ وگور
کنار کویری بادشن را از زمین برمی خیزاند، چون سوزنی داغ گونه های رهگذران بی مندیل را می آزرد برای رها شدن از باد شنی در پناه سایه ای می دودیدند اگر می یافتند. به دنبال آبی می گشتند تا غوطه خورند واز گرمای سوزان کویر خود را رهانند. آب کم بود وسایه هم چنان که عرق در تن شان خیس نمی ماند اگر تن خود را به آب نمی رساندند جان می دادند.
-تو کجا می رفتی –
کسی دراین گرمای سوزان از خانه بیرون نمی رفت تا عصر در انتظار می ماندند که خشم باد گرم فرو می نشست، آن گاه بچه ها بیرون می آمدند بازی آنان لی لی بود تا شب که می رفتندند کنار بزرگترها داستان یوسف وزلیخا را می شنیدند، سرگرمی بیش از این نداشتیم، هر شب یوسف می شدم زلیخا دختر همسایه را دوست داشتم هم چنین یوسف را ولی وقتی که عزیز مصر می شد رشک می بردم وازاو بدم می آمد.
یعقوب برای یوسف اشک می ریخت تا کور شد، جزاو چه کسی برای یوسف گریه می کرد ولی یعقوب من مرده بود کسی نبود برای من گریه کند، حتی مادرم چون بعداز مرگ یعقوب گرد خانه ی ما مردان دله ای می لولیدند، بچه ها هنگام لی لی به من می خندیدند، صدا گاهی ازمیان کف زدن های مقطع بیرون می آمد مرا صیغه نامیدند. بدم می آمد.
مرگ یعقوب مهر مادری را از دل اوبیرون برد، از هول بدنامی دله های گرد خانه ی ما تلخی نکاح را چشید ویکی را صیغه کرد ودیگردله ای گرد خانه ی ما نمی چرخید.
-پسرم خانه بی مرد نمیشه –
-مگه من مرد نبودم –
مردی با پسرش قد خودم به خانه ی ما به پدری آمد. او وقتی از خانه بیرون می رفت دوپایش را کشال زمین می کرد ودوخط موازی دنبال خود تا جایی که می رفت جا می گذاشت. هر دوماهی یکبار نعلین خودرا از پاشنه پاره می کرد، مادرم پاشنه ی دیگری به آن پینه می زد پینه دوزی نعلین را او از یعقوب آموخته بود . این پدر ناخوانده از نعلین پاره بدش نمی آمد چون با کشال آن روی زمین ازدل مردم هراس می خواست.
-تو بایستی نعلینی از پاشنه ی آهن بپوشی مرد-
سوزن در انگشت مادرم فرورفت، از فریاد کشیدن او دلم سوخت .
-اگه زنده بودی، چه می اظهار داشتی، یعقوب ؟–
به جای یعقوب زبانم چرخید.
--یه نعلی به پایش بدوزمادر –
نعلین او به صورتم خورد، ولی آخی از دهانم نشنید، دست اش درد گرفت ودرد دستش روی گونه هایم ماند. با گونه ی نیلگون از خانه گریختم به گورستان پناه بردم از اشک من گور یعقوب در آغوش من گل شد. مرده ها از گریه چه می دانستند؟.
درگورستان طوفان شد، باد تندی رابرخیزاندچنان که خاک مرده ها را می برد، دهان گورها را می شکافت، کله ای از گوری بیرون زد ازنگاهم به کله اشک درچشمانم خشک شد. شاید کله هنگام مرگ می خندیده یا می گریسته یا ازخشم ودرد فریاد می کشیده است چنان می دیدم که فرصت چفت کردن دندان ها را نداشته است . چشمان اورا مورچه ها برده بودند نمی شد فهمید خنده یا گریه یا فریاد بوده است . کله را به دست گرفتم .
-توهم پسرت را می زدی-
به نظر آمد که می خندد، خنده اش مرا آزرد. کله را به دست گرفته تا دهانم بالا بردم وگاز زدم. آب از دهانم چنان می چکید که حدقه های چشم کله را تر کردگویی با آب دهانم گریست. دندان به کله فرومی رفت چنان که زیر دندانم خرد می شد هرکه بوده کله ی پوکی داشته است.
جزمن ومورچه ها زنده ی دیگری آن جا نبود، می دیدم خرده هایی دردهان مورچه ها جا به جا می شد که بوی تن آدمی می داد. شب شد، مهتاب مرده ای در گورستان بالا آمد، در نور کم سوی مهتاب مرده، سایه ای دیدم که چون شبح سگی سوی من می آمد، سنگی از کف دستم پرتاب شده به سایه خود تا اگر سگ بود رم کند، آخی شنیدم چون صدای آدمی که رم نمی کرد .
-نزن –
صدای کسی از میان سایه های کم سوی مهتاب می شنیدم که مادرم اورا با صیغه ای برادرم کرده بود، همیشه پی من می آمد تا از من پاس دارد ولی من اورا سگ می خواندم.
-چرا در پی منی سگ صاحب –
-آخه برادرتم نمی خوام کنارمرده هابخوابی می ترسم اگه خوابت ببره مورچه ها بخورنت-
ازمورچه ها نمی ترسیدم نگران ازاین بودم که او همیشه مرا پاس می داشت ومن نمی توانستم سپاسگزاری کنم چون برادریش را نپذیرفته بودم. او همیشه آنگاه که در من اندوهی می دید دست کرده به گردنم مرا درآغوش خود می فشرد وگونه هایم را می بوسید با این کنش خود نفرت را درمن می کشت وبا لبانش خشم مرا می خوردمرا دنبال خود تا خانه می کشاند وقتی که پشت به من می کرد ومن پی او راه می افتادم از پشت اورا سگی می دیدم که مرا دنبال خود به خانه ای می برد که ستمگری با تسمه ی کمرش انتظار مرا می کشید بدم می آمدصدایش می کردم .
-توسگی چرا از این مردکه ی لات بدت نمیاد-
-اوپدرمه با صیغه ی مادرت پدر توهم شده.
-من یعقوبم مرده-
-مرد بدی نیست فقط بدیش اینه که زبانش به دستاشه -
به خانه که رسیدیم، شیارهای کبودی از نفرت جای بوسه های سگ باتسمه روی پشتم را پر می کرد، سگ جلو آمد وبه پاس بوسه هایش سوی پدرش با تمام نیرویش پارس می کرد تا مرا از چنگ او رهاند اما سگ که نانخور همان ستمگر بود کسی به پارس اش بها نمی داد. صیغه ی مادرم تسمه را از پشت کبود من رها نمی کرد. خاک گورستان در سطح خانه از تنم می ریخت وبوی مرده ها را می پراکند، چنان مرده ای، ساکت وآرام ایستاده تنم سد تسمه بود زار نمی زدم انگار که تسمه را به تندیس می زد. او به هراس افتاد که دید درد از دهانم بیرون نمی آید، ازهراس اش رهایم کرد ومن با کبودی های تنم به بستر رفته و مهری که از بوسه های سگ به گونه هایم در دل من جا می گرفت با درد تسمه ها دور می شد کینه به تلافی کمین کرده وتخم نفرت را در دل من گسترش می داد تا خوابم می برد.
کنار دیواری نشسته هنوز داو لی لی من دربازی نرسیده بود دیدم که موشی سر از سوراخ بیرون داده وپوزه اش را می لرزاند از من ترسید وبه سوراخ اش پس رفت خرده نانی جلو سوراخ گرفته بوی نان اورا از سوراخ بیرون آورد وشروع کار به گاز زدن به نان کرد آن قدر نزدیک شد که ترس اش از من گریخت وهم بازی من شد جای لی لی بازی مشغول او شدم تا جایی که به کف دست من آمد وکف دست مرا می لیسید از او خوشم آمد به پوزه اش بوسه زدم .
-تو اگه پسری داشتی اورا می زدی –
زبان مرا گاز گرفت چنان دردم آمد که دیوانه شدم وکف دستانم را بهم چنان زدم که موش میان دستان من له شد. خون موش میان انگشتان پخش شد ازخون آن لذت بردم از کشتن خوشم آمد اگر توان داشتم از کشتن مردی که در خانه ی یعقوب بغل مادرم جا خوش کرده بود بدم نمی آمد با چنین حسی با دستان خون آلود به خانه رفتم، مادرم دست های خون آلود مرا دید ، هنوز مانده های لاشه ی موش روی کف دستم خوش بود مادرم جیغ کشید ومرا برای بار نخستی بود که می زد ولی نه برای کشتن موش برای این که لباسم خونی شده و او باید آن را می شست چون دیروز آن را شسته بود برایش گران آمد که دوباره آن را بشوید برای من هم دردسیلی او گونه هایم را رنجاند دستش را گاز گرفتم تا دومی را نزند درد از دهانش باجیغی بیرون آمد من ازجیغی که می شنیدم بدم نیامد صیغه اش که همیشه منتظر فرصتی تا باتسمه به جان من افتد به یاریش رسید دوباره روی پشت من شیار می کاشت سگ به گونه هایم بوسه می زد که به گورستان پناه نبرم.
*******************************************
غم مرگ یعقوب چنان هوش اورا برده بود که جایی جز گورستان کنار گور یعقوب پناهی را نمی شناخت رفته برگور یعقوب دراز کشیده آنقدر می گریست وانتظار می کشیدتا من می آمدم اگر نمی آمدم همان جا خوابش می برد.پس از انتظار اگر مرا می دید .
-سگ صاحب آمدی-
با اینکه او مرا سگ می دیدولی گوش به فرمان من بود و با من به خانه برمی گشت. او پدرم را نپذیرفت که جای یعقوب باشد رفتار بد پدرم او را ازما دورتر می کرد، پدر می خواست همه را رام خودکند ولی نه تنها او رام نمی شد بلکه لجوج ترشده وعصیان به رنجی که می برد تن اوآغاز به تغییر نمود. پاشنه ی پا را از زمین کنده وکله پا راه می رفت، رفتارش را با من تغییرداده و کمترگوش خود را به اظهار داشته های من می سپرد، کمرش را دربرابرضربات تسمه چنا ن خم کرد که دستها به زمین نزدیک می شد سرجلوتر از پا حرکت می کرد دندان ها از لبانش بیرون زده بود همچنان یک ریزآب از دهانش چکه می کرد، چانه با فک بالا چنان جلوآمده بود می شد بیان کرد پوزه جای چانه را گرفته خودش می بیان کرد گرفتار نفرین کله ی مرده ای شده که درگورستان گاز زده است. نگاه نخستی بود که اورا چون گرگ دیدم جست وخیز می کرد وروی آدم ها می پرید ولی هنوز هار نشده بود مادرش می بیان داد او از نخست که زاده شد وقتی از هرکسی آزار می دیدپاسخ اش را با دندان می داد نه با زبان این را دیگران هم می شرح دادند دیگر رغبت به بوسیدنش نداشتم .
-چرا شکل گرگ شدی-
-یعقوب ازم خواست این بشم-
پس از آن باری مرا گازگرفت نیش دندانش را تاجایی که داشت درتن من فروبرد از میان دندان گرگ خون من بیرون می ریخت وقتی که دیدم برادر ناتنی ام شوری خون مرا با لذت می لیسد از اوترسیدم.
آن شب چون شب های دیگر تن او انتظار تسمه را می کشید تا پدرم نخستین تسمه را روی پشت او زد این بارتاب نیاورد خشم رنجی که تاکنون از او کشیده بود، تمام نیرویش را در دندان گردآورد وبهم سایید پس پس رفت وپا را از زمین کنده چون گرگی روی پدرم پرید تن به تن با او شد تسمه دیگر میدانی بر زدن نداشت دیدم که گوشی میان دندان گرگی جویده می شود وجیغ مرد گردن کلفتی ازدرد گوش همه را کر کرده بود درچشمان گرگ آرامشی دیدم. پا به فرار از خانه دور شد ورفت . جایی جز گورستان نداشت کجا می رفت کنار گور یعقوب رفته تا شب را سر کند او مرده ها رابا جان خود یکی می دید چنان با آنان سخن می اظهار داشت گویا زنده می باشند دنبال او نرفتم شب از گورستان می ترسیدم بارها به او شرح داده بودم که شب در گورستان نخوابد چون مورچه ها ی گورستان آدم خوابیده را چون مرده می خورند . دعا می کردم که او خوابش نبرد تا صبح دنبال اش بروم واورا برگردانم.
تا سپیده خواب به چشمانم نرفت، به بی کسی اش اشک ریختم هنوزدل به مهر او داشتم، گرچه چون گرگ شده بود. صبح به گورستان رفته اورا کنار گور یعقوب ندیدم برایم عجیب بود که چراآن جا نیست در دلم دلهره ای چون سیخ روی آتش می سوخت، نکند اورا مورچه ها خورده باشند اگر کنار این گور اورا خورده بودند پس لباس اش کجاست؟ چرالباس اش نمانده است. گور به گور پی گرگ می گشتم نام اورا با تمام فریادصدا می زدم جز پژواک مرده ای چیزی نمی شنیدم او که جز گورستان جای دیگر نمی رفت .
گورها در یک قد اگر می خواست پشت گوری خود را پنهان کند بهر حال اورا می جستم ولی اثری از او هرچه می گشتم نمی یافتم با فاصله های معین مبارزین سرداب هایی در قدیم کنده بودندکه از آن سرداب ها به داخل شهربرای فرار نقب زده بودند هنگامی که با مها جمان شهر می جنگیدند از آن سرداب ها استفاده می نمودند گرچه سخت بود ولی سر به ان سرداب ها هم زدم تا اثری از او پیدا کنم در یکی از این سرداب ها اسکلت گرگی را دیدم که میان لباس های او استخوان اش مانده بودگوشت تن اورا مورچه ها برای یعقوب برده بودند.
-تو سگی روزی استخوانم رامی خوری –
بارها این را برایم تبیین داده بود. در همان سرداب گوری کندم واستخوان اش را گور کرده، اشک ریزان لباس را درآغوش گرفته خاک به گورش می ریختم.
- گرچه من سگم وتوگرگی ولی برادرتم دیدی که من استخوان برادررا نمی خورم-
به گمانم هنگامی که او خدایی را که از یعقوب آموخته بود میان ما نیافت، همان جایی باگرگ شدن خود رفت که ما حاضر نبودیم برویم وجان اوآرام تر از هرزنده ای به خواب ابدی پیوست.

ahmadhossini.blogfa.com

B L O G F A . C O M

با انتشار گزارش‌های به‌روز، شرح بیشتری از این محور تأیید شده است.

جمع‌بندی

نسخه به‌روز این مطلب در همین صفحه قابل مشاهده است.

سوالات متداول

آیا این خبر بروزرسانی می‌شود؟

در صورت انتشار اطلاعات جدید، این گزارش نیز بروزرسانی خواهد شد.

آیا اطلاعات این گزارش قطعی است؟

تمام اطلاعات بر اساس گزارش‌های منتشر شده در زمان نگارش این مطلب تهیه شده است.

'.'گرگ وگور.' چیست؟

این مطلب به بررسی آخرین اطلاعات منتشر شده درباره 'گرگ وگور می‌پردازد.

برچسب: نویسنده: هلیا حسینیان تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 13:00

صفحه بندی