این مطلب برای آشنایی بیشتر با شگون جنی تهیه و تنظیم شده است. شگون جنيكي تو بازيگر جني شدي؟.هرگاه شب بود و مهتاب ما بچهها میرفتیم روي ديوار خرابه به تماشاي جعفر جني مینشستیم. ما را وارد بازي خود نمیکرد فقط تماشاگر بازي موهوم او با اشباح...

شگون جني
كي تو بازيگر جني شدي؟.
هرگاه شب بود و مهتاب ما بچهها میرفتیم روي ديوار خرابه به تماشاي جعفر جني مینشستیم. ما را وارد بازي خود نمیکرد فقط تماشاگر بازي موهوم او با اشباح بوديم میشرح دادند بازي با اجنه است. اگر از كسي دلخور بود نمیگذاشت روي ديوار نشسته جن بازي را تماشا كند مگر آشتي میکرد.
از خرابه به خانه، مانده گاه شب را از تماشاي جعفر دل كنده با حسن كه همسايه بود برمیگشتم.
- تو اجنهای كه با جعفر بازي مي كنن مي بيني -
-آره مي بينم –
-چرا من نمیبینم –
-بايستي بترسي تا به بيني –
-مگه ترسناكه –
-آره پاشون سم و موهای سيخ و سرخي دارن سم را زمين نمي ذارن تندتند با شکلک از دید آدم می گذرن -
فكرم شناور،در بستر رها بود خوابم نمیبرد.
-چرا نمیخوابی پسرم از چيزي ناراحتي-
- راستراستی اجنه هست-
-بله پسرم روایتشده يك سورهی جن هم داريم -
- اگه راسته چرا من نمیبینم تو تا حالا جن ديدي –
رفته بودم براي كاري خانهی دايي انجام شد. آفتاب زود غروب میکرد اصرار، شد كه شب را بمانم. نپذيرفتم هوا صاف بود راهي شدم چون ساعتي بيشتر پياده راه نبود، پيش از غروب میرسیدم ولي در برگشت بين راه هوا طوفاني شد و برف از زمين برخاسته چون سوزن به گونه فرومیرفت و میآزرد. ناگزير كند رفته و پشت به طوفان حركت میکردم راه یکساعته به درازا كشيد و چندساعتی گذشته بود و من به منزل نرسيده بودم فضا یکدست تاريك شد در آغوش ظلمات پيش میرفتم ديد آدم بيش ازنيم متر نبود، از يال کوههای پيرامون خود میدیدم با چشماني قرمز اجنه سمت من پايين میآمدند روي هر شاخهی درختي نشسته با موهاي سرخ و سيخ به من نگاه میکردند از زير هر پخلي بيرون آمده شكلك درمیآوردند و به من قاهقاه میخندیدند. هراس بر من چيره شد، با چشماني تر و تار از خدا ياري خواستم در دشت پر از مو قرمزیها پا به فرار شدم كه مرا گرد كردند و در بغل گرفتند تا نزديك بيهوشي رسيده بودم .
-نترسين اجنهی جعفريم براي ياري تو از طوفان خدا ما را فرستاد –
- نمي تونست شما رو بیهراس بفرسته-
گرچه سدي روبرویم از اجنه حركت میکرد و مانع آزار گونهها و چشمانم میشد ولي با هراس مرگ جني تا خانه رسيدم .
-پس راسته كه مي گن بايست از جن بترسي تا ببيني –
شب مهتاب نشسته روي ديوار به بازي جعفر جني مینگریستم جن نديدم ولي هراس جن با روايت پدرم در باور من راه دواند تاكنون به سایهام توجه نكرده بودم و حتي نديده بودم كه سایهای هم دارم. از روي ديوار سایهی خود را ديدم، جان داشت و با جعفر بازي میکرد، جان سایهام جن شده بود و جن باورم شد، هر چه كه از حسن و پدرم شنيده بودم؛ در سایهی خود ديدم؛ تاب هراس از جن را نياورده از روي ديوار در دل مهتاب گريختم و بچهها به فرار جن نديده میخندیدند.
یکراست رفتم سراغ پدربزرگ كه جهان را بيشتر از سن اش ديده بود تا باور و بي باوري جن را سنجیده يقين كنم.
کوبهی در را چنان میکوبیدم كه آنطرف ديوار در بيت همه پي به هراس من برده بودند، پدربزرگ در را بازنمود، بيشتر هنهن میشنید تا كلامي كه در ميان دهانم گم میشد.
-به من بگو از چه هراسي میگریزی كه اینطور خستهات كرده –
-از هراس جن-
پدربزرگ خنديد.
-میفهمم پیشتر منم مثل تو از جن گريختم –
-بابابزرگ پس تو هم جن ديدي-
-بيا تو تا برات بگم-
سالها پيش خمیرگیر بودم هر نیمهشب بايد سركار میرفتم. با هراس بيكاري هراس بیپولی هراس جنگ هراس ويراني سيل و زلزله هراس سل و طاعون انبوهي هراس ديگر انباشته در ما آن شب از خواب برخاستم با گامي سست و دستاني كرخت براي كار راهي شدم، سگ محله هر شب پي من تا چند كوچه میآمد و برمیگشت . آن شب تا سگ دنبال من بود، فكر میکردم صداي پخلي كه به پايم چسبيده بود، از سگ است. سگ برگشته بود صدا هنوز با من بود برگشته پي صدا سایهام را ديدم در تاريكي شب آدم سايه ندارد ولي آن شب يادم نبود آدم در مهتاب سايه دارد از سايه خويش هراسيدم. با هراس جن تند گام برمیداشتم تا نزديك رواق مدرسه رسيدم، مهتاب در رواق راه نبرده بود و من ديد نداشتم اشباحي در رواق و ول میخوردند تا مرا ديدند صدا زدند.
- هراسان كجا میروی سيد نبي -
صدا را نشناخته جيغ كشيدم تا نانوايي پا به فرار گذاشتم داخل رفته از ترس كركره را كشيده قفل كردم. دیری نشد كه با دست به كركره میزدند.
- چه جن سمجي -
-سيد نبي كركره را بالا بكش بگو از چه ترسيدي-
صدا را شناختم از هراس يادم رفته بود هر شب از کنار شبگردهای نشسته زير رواق مدرسه میگذشتم و درود میفرستادم هراس پس رفت و بزاق خشکیدهی دهانم تر شد و من توهم را با آب دهانم قورت دادم و كركره بالا كشيده خنديدم .
-فكر كردم شما جنید از شما ترسيدم –
ناطورها خنديدند و رفتند. ازآنپس خندهی هر شب شان شدم، زير رواق زمان رسيدن من مینشستند تا مرا میدیدند گونهی ديگر، صدايي از خودشان بيرون میدادند.
-جن جن جن –
پسرم آن شب فهميدم هراس جن ساختهی ذهن خودمان است.
-پس چرا بيان همه از جن يكسانه-
-براي باور هراس، يكسان بازگويش مي كنن -
شبي برف میبارید درراه برگشت دكل برق يادم نبود برف نشسته روي آن، تن جانداري داده بود كه سرخ و سيخ میدیدم همانگونه كه از حسن و پدرم شنيده بودم به هراس چيره شده و به جن هجوم بردم. سرم به چيزي سختي خورد، درد گرفت يادم آمد كه به دكل بين راه هجوم بردهام، پي بردم جن وهم باور شده ایست.
شب روي ديوار نشسته به جعفر كه اوهام را باور دارد و ديگران را از آن میترساند میخندیدم. او بازي را رها كرد و روبروي من ايستاد. صداي جعفر نبود كه از دهان او می شنیدم.
-اگه ما وهميم و از ما نمیترسی شب بيا غسالخانه ما رو ببين تا باور كني كه ما هستیم-
- چرا غسالخانه –
-حمام ماست شب آنجا خود را میشوریم –
آن صدا را همه شنيدند نمیتوانستم واكنشي نشان نداده باشم چون ديگران میخواستند كه براي خندههایی كه به باورشان كرده بودم تاوان پس میدادم. فهميدم كه سخت میتوان روبروي باوري ايستاد.
-باشه میروم-
- از كجا بدونيم كه شب رفتهای غسالخانه -
ميخي به من دادند.
-ميخ را جايي میکوبی تا همه بدانيم كه رفتهای –
شب را بهقصد رفتن به حمام اجنه كه دور از آبادي بود راهي شدم در دل تاريكي با هر گامي كه پيش میرفتم هراس انباشته در دلم بالا میآمد و با وهمي در ديد همراه میشد. با تلاش بر وهم خود چيره میشدم هراس را پس میزدم به غسالخانه كه رسيدم حوض را پر سيخ و سرخ ديدم كه به هم آب میپاشاندند و جيغ میکشیدند توان ذهنم خالیشده بود.نيرو براي چيرگي به وهمي كه آنجا میدیدم نمانده بود.
بهترين جايي كه دانستم ميخ را به كوبم درگاه در غسالخانه بود نشسته و ميخ را به درگاه كوبيدم تمام شد، راهي شدم كه بروم كسي مرا گرفته بود هر چه میکشیدم رها نمیکرد هراس بر من چيره شد جيغ كشيده ديگر چيزي نفهميدم .
پاسي از شب میگذرد پدرم میبیند كه من به خانه برنگشتهام سري به خرابه میزند كسي را آنجا نمیبیند سراغ حسن پسر همسايه میرود .
-نمي دوني جعفر كجاست –
-با اجنه شرطبندی كرده كه شب بره غسالخانه –
فانوس و بيل به دست با ديگر همسایهها راهي غسالخانه شدند وقتي رسيدند مرا ديدند كه شلوارم به درگاه ميخ شده و بیهوش افتادهام آب سردي به صورتم پاشيدند تا به هوش آمدم.
همه راه برگشت خانه را پدرم حرف زد اگر جن باور نيستي بايد با باورش كه در ديگران هست يا خو كني يا بي باوريت را كتمان كني. مگر میشود اینهمه از جن بگويند و تو آن را وهم بداني به خودت بيش از اين زيان نرسان .
روزي بعد از نماز پیشنماز مسجد گريست پرسيدند كه چه اتفاقي شمارا گريانده اظهار نمود كه پس از هزار سال جعفر جني مرد. برويد تدارك مجلس ختم مرحوم را ببينيد.
-تو بهتر از او میدانی كه عمر اجنه راهم مي دانه -
چند روزي درون خود با باور جن درگير بودم پند پدر را بهتر پسنديدم كه با باور ديگران نمیشود جنگيد با اجنه خو كردم.
شب مهتاب روي ديوار خرابه كه خواستم بشینم از دهان جعفر صدايي مرا دعوت نمود كه صداي جعفر نبود.
-تو ديگر از مايي جاي تو روي ديوار نيست بيا ميان ما تا همبازی شويم –
از آن شب من با جعفر و با سایههای جانیافتهی تماشاگران در خرابه همبازی شدم .
شب بي مهتابي لب بام خرابه با جعفر نشسته بوديم در تاریکی شب دور ما پر اجنه بود. آنها دستوپای جعفر را گرفته از بام با سرش پرت كردند به پايين و جعفر در جا مرد .
-چرا اون بيچاره رو كشتيد-
-دريك خرابه جايي براي دو جعفر نيست اون فایدهای ديگر نداشت تو ماندي و او را كشتيم -
فهميدم كه جن هراس را كالا كرده فایدهای بايست میبرد اين شد كه از تماشا پول میگرفتم به جان سایهشان تن داده و هر چه را در تن شان نمیتوانستند ببينند نشان میدادم از درآمد كالاي هراس من و اجنه و تماشاگر حائز اهمیتتر از همه باورمان راضي بود.اين بود که بازیگر هراس شدم.
B L O G F A . C O M
جزئیات تکمیلی درباره شگون جنی به مرور اضافه خواهد شد.
جدیدترین جزئیات و تغییرات مربوط به این موضوع در متن گزارش آمده است.
تمام اطلاعات بر اساس گزارشهای منتشر شده در زمان نگارش این مطلب تهیه شده است.
آخرین اطلاعات منتشر شده در همین صفحه بهروزرسانی خواهد شد.
برچسب:
نویسنده: هلیا حسینیان